شب که میشه... - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 22:44
1. تعریف بطالت وقتی تغییر کرد که من دیشب ساعت ۳ چشم ها را بر هم نهاده و عصر امروز ساعت ۶ بعد از ظهر با شنیدن صدای زنگ گوشیم باز کردم.....البته ظهر ساعت ۲ کمی قیمه بادمجان هم خورده بودم در عالم خواب و بیدار... ۲. تجربه ی جدیدم رفتن به حسینیه ی شیعه های اثنی عشری بود....عزاداری با زبان اردو....شام و د...
درس زندگی به وقت سحر... - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 22:44
۱. ما در طول تاریخ یا شکارچی بودیم و یا جنگ جو.... هدف یک شکارچی خیلی وقتا اینه که فقط شکار رو بزنه...اما ازش استفاده نمیکنه.... ۲. شکارچی ها فقط میخوان تست کنن که آیا میتونن بهترین ها رو داشته باشن یا نه....همین که مطئن بشن میتونن, پیروزن و تمومه قصه....شکارچی ها یه روز توی زندگی له شدن که امروز با...
تحلیل... - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:27
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
جوابم نکن... - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:27
مثل معتادی که جنس رو گم کرده تمام اتاق رو ریختم به هم...همه کشوها, همه چمدونا, همه قفسه ها رو گشتم نبود که نبود.... چند روزه که با سرعتی بر میکروثانیه تمام سایتایی که میشناسم رو چک میکنم....دنبال یه چیزی یه حرفی میگردم که نیست.... به قول عطار نیشابوری: دردا که درین بادیه بسیار دویدیم در خود برسیدیم ...
یاد... - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:26
در دست های چه کسی اسراف می شوی...u200eاکنون که من به ذره ذره ات محتاجم...
نمیدونم که میمونم تا فردا.... - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 11:18
وقتی که ساعت 1 شب میفهمی هم اتاقیت اشتباهی کفش 600 هزار تومنیت را انداخته توی باکس خیریه ی پشت در خوابگاه چون فکر میکرده صاحب ندارد....وقتی ساعت 2 شب اقای عاشق پیشه هندی پیام میدهد که کاش عکس پروفایلت را عوض نمیکردی، من عکس پروفایل قبلیت را بیشتر دوست داشتم و تو هاج و واج میمانی که بابت عکس پروفایلت...
هی روزگار... - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 11:17
امشب ازون شباست که هزار تا غر برای زدن دارم.... چند روزه بی خوابی و دل شوره امونم رو بریده بود.... امروز هم الا ماشالله... عصر اومدم میبینم یه کیف مجلسی از دسته ی در اتاق اویزونه... هم اتاقی جان با چشمای اشکی اومده میگه این یه هدیه است...ببخشید... کیف رو بهش پس دادم...گفتم حالا اگه کفشم پیدا نشد یه ...
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت... - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 2:21
داشتیم حرف میزدیم...سرم رو تکیه داده بودم به صندلی مترو.... دوستم گفت من میدونم هر آرزویی که توی دل ادماست حتما دلیلی داره و یه روزی براورده میشه...دیگه مهم نبود که کجام....اشک از گوشه چشمم سر میخورد پایین.... خدا میدونه که چه قدر دیر شده برای براورده شدنت... خدا میدونه که چه قدر دلم تنگه برات... خد...
دوست... - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 10:21
من ادمی نیستم که بتونم کلی ادم رو تو فاصله نزدیکی از قلبم قرار بدم...به خصوص تا چند سال پیش، من با آدم ها خیلی بیگانه تر بودیم... برای همین من اون حداقل دوستای نزدیکم رو هرگز فراموش نمیکنم.... بهترین دوست کارشناسی من، نزدیک ترین ادم زندگی من، دو ماه پیش خبر داد که 6 ماهه بارداره، دوستی که اولین بار ...
آدم ها... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 11:11
یادم اومد یه زمانی به دوستم گفته بودم به نظر من هر آدمی یه گوهر درونی داره که به خاطر اون بشه حداقل گاهی دوستش داشت... مثلا ایکس اصلا ادم عمیقی نیست، خیلی وقتا هم اشتباه ادما رو به روشون میاره، یا حتی ممکنه از در که رد میشه در رو ول کنه تو صورت تو و حواسش نباشه اما خیلی خوش اخلاقه...شاید ازش بی توجه...
شعر... - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 18:36
پیرانه سر همای سعادت به من رسید وقت زوال، سایه دولت به من رسید فردی نمانده بود ز مجموعه حواس در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت بعد از هزار دور که نوبت به من رسید بی آسیا ز دانه چه لذت بَرَد کسی دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید شد مهربان سپهر به من آخرِ حیات در وقت...
خاطرات کودکی... - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 18:36
وقتی من بچه بودم مامانم اومده دیده با ناخون گیر دارم تو باغچه دنبال خروس میدوم، پرسیدن چی کارش داری؟ گفتم ناخوناش خیلی بلند شدن، میخوام براش کوتاه کنم!! وقتی من بچه بودم خاک و اب رو تو قابلمه اسباب بازیم قاطی میکردم و وقتی بابام از بیرون میومده گیر میدادم که بیا آش بخور... وقتی داداشم بچه بود، واستا...
شعر تر... - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:36
چه روزهایی خوب، که در من و تو گل آفتاب می رویید...به شهرِ شهره ی شعر و شراب می رفتیم...به کهکشانِ پر از آفتاب می رفتیم...قلندرانه، گریبان دریده، به آستانه حافظ، خراب می رفتیم...و چشمهای تو با من همیشه می گفتند، مرا به خواب مبین... بیا به خانه من خوب من، به بیداری...به این فسانه ی شیرین به خواب می رف...
من بی تو... - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:36
محبوب من, در حالت تب و سرماخوردگی, یک هلوی گنده که چسبیده بود به ته یخچال و یخ زده بود را وحشیانه گاز زده ام و حالا رگ های دندان هایم میپرد و تمام مجاری گوارشیم یخ زده و معده ام درد میکند و دلم میسوزد و فکری توی سرم وول میخورد... چندین شب پیش گذارم به لب دریا افتاد و دیدم که شب ها پسرکی لب دریا گیتا...
مغموم... - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:36
قبلا گفته بودم که هر وقت خواستم چیزی به ایران بفرستم هزار مسئله پیش امد... این بار کسی به پیشنهاد خودش قرار شد دامن زیبای حریر البالویی که برای مادرم خریده بودم و ساعت دیواری زیبایی که برای منزل جدید خواهرم خریده بودم را برایم ببرد ایران...1 ماه گذشته و طرف به من گفته وسایلت فعلا گم شده... چه قدر من...
گپ... - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 13:12
1. رفتم دفتر خوابگاه که ببینم چرا کارتم کار نمیکنه. گفتن باید یه قطعه عکس جدید بیاری برای پرونده ات. خیلی فاتحانه طور دست بردم به کیف پولم و از بسته ی عکسی که همیشه توی کیفمه یه عکس با مقنعه مشکی در اوردم و دادم به خانومه. خانومه در حالی که چشمام گرد شده بود و قاه قاه میخندید عکس رو برد پیش اقای کار...
سان دی... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 6:35
۱. امروز رفته بودیم بیرون... با دوستم روی سنگ های لب دریا دراز کشیده بودیم و از زندگی حرف میزدیم.... بعد هم کلی مسخره بازی...از جیش داشتن دوستم تا بازی با گوساله ها... بعد پیدا کردن کلی موجود دریایی عجیب و غریب... چه حس خوبی دارد که بقیه ساندویچی که تو اماده کرده ای را بخورند و بپرسند که از چه ادویه...
خندوانه... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 6:35
آیا رفتن و نشستن توی برنامه خندوانه اونقدر افتخار بزرگی هست که زن ها بپذیرن که یه شال بندازن دور گردنشون که برامدگی های تنشون رو بپوشونه چون مقنعه و روسری کافی نیست؟ که تازگیا دیدن شال کافی نیست و ساق دست هم بهشون بدن که بپوشن؟تو برنامه ی رامبد جوان که همسر خودش اینقدر ازاد لباس میپوشه... که خودش بچ...
به خاطر قشنگیش... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 6:34
سینه تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینمبر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهر آیینم سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
خداحافظ, همین حالا... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 6:34
خداحافظ تابستون خلوت و خالی و امن و عزیز من....باز هم تو تموم شدی و من موندم و یه آرزو.... مثل آخرین روز شهریوره, همه ترسم اینه بره بگذره... دلم با نگاهش گلاویز شد, چشاشو یه آن بست... پاییز شد...

برچسب‌های مرتبط

ojv construction | ojv cheer | ojv toothbrush | af portal | af meaning | af form 910 | لحظه مرگ مرتضی پاشایی | لحظه تحویل سال 1393 | لحظه دیدار نزدیک است | سفرنامه ی قبرس جنوبی