محبوب من, در حالت تب و سرماخوردگی, یک هلوی گنده که چسبیده بود به ته یخچال و یخ زده بود را وحشیانه گاز زده ام و حالا رگ های دندان هایم میپرد و تمام مجاری گوارشیم یخ زده و معده ام درد میکند و دلم میسوزد و فکری توی سرم وول میخورد...
چندین شب پیش گذارم به لب دریا افتاد و دیدم که شب ها پسرکی لب دریا گیتار میزند و جمعی گوشه و کنار مینشینند و محو تصویر ماه روی سطح دریا میشوند...
دیدم که اتشی کنار دریا روشن بود....
دیدم که پسرکی قایق بادی اش را انداخته بود توی دریا و میرفت که محو دریا بشود در دل شب...
پس جوانی ما چه میشود محبوب من؟
تا کی زیر بار استرس ددلاین ها, تا کی زیر بار روابط جدی و مودبانه و خط کشی شده با ادم ها سر کنیم محبوب من؟
کی حصار کوچکمان آن قدر امن میشود که هر اتفاق و خبر و اشوبی, قرارمان را به هم نریزد؟
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی