امشب ازون شباست که هزار تا غر برای زدن دارم....
چند روزه بی خوابی و دل شوره امونم رو بریده بود....
امروز هم الا ماشالله...
عصر اومدم میبینم یه کیف مجلسی از دسته ی در اتاق اویزونه...
هم اتاقی جان با چشمای اشکی اومده میگه این یه هدیه است...ببخشید...
کیف رو بهش پس دادم...گفتم حالا اگه کفشم پیدا نشد یه گلی به سر میگیریم با هم....
شاکی ام....تمام ذهنم این روزا ریخته به هم....آدم شاکی کی رو داره جز تو برای غر زدن؟
مگه نه این که ادم وقتی دستش از همه جا کوتاست یاد تو میفته....
اخه سخته....سخته....سخته که تو همیشه ادم بدا رو بیشتر دوست داری....سخته این جوری....
حالا نه این که من ادم خوبی باشم نه....اما حداقل تکلیفم با خودم معلومه....میفهمم میخوام چه غلطی بکنم....
تمام زندگیم شده دویدن روی ترد میل....
اگه از تو در مورد چراییش نپرسم از کی بپرسم؟
زیادی خواستن حتی از تو....نه...اسون نیست این همه صبر و مداوت و باور....
هی همه وسیله هام گم میشن...هی خرابه حال دلم....
برچسب: هی روزگار,هی روزگار لعنتی,هی روزگار نامرد,هی روزگار شعر,هی روزگار نامرد یواش,هی روزگار عکس,هی روزگار من,هی روزگار من به درک,هی روزگار بی وفا,
نویسنده: اشکان حکیمی