خرید بک لینک

وقتی من بچه بودم مامانم اومده دیده با ناخون گیر دارم تو باغچه دنبال خروس میدوم، پرسیدن چی کارش داری؟ گفتم ناخوناش خیلی بلند شدن، میخوام براش کوتاه کنم!!

وقتی من بچه بودم خاک و اب رو تو قابلمه اسباب بازیم قاطی میکردم و وقتی بابام از بیرون میومده گیر میدادم که بیا آش بخور...

وقتی داداشم بچه بود، واستاده بود دم باغچه، هی وسط گل ها رو میکند و میخورد...گفتم حافظ برای چی داری گل میخوری؟ گفت میخوام عسل درست کنم...

وقتی داداشم بچه بود، میرفت تو کوچه پیش پسرای همسایه که از خودش خیلی بزرگ تر بودن و خیلی بهش خوش میگذشت، یه روز به پسر همسایه گفته بود من میخوام دومادتون باشم که دیگه همش بیام خونتون بازی کنم (همسایه اصلا دختر نداشت!)

حالا علی کوچولو دیشب من رو دیده و با هیجان میگه دایی الام پس کی برام ماشین و موتول (موتور) و بنز و هباتیتی (هواپیما) میخری؟

برچسب: خاطرات کودکی,خاطرات کودکی یادش بخیر,خاطرات کودکی من,خاطرات کودکی دهه 60,خاطرات کودکی زیباترند,خاطرات کودکی برنگردد دریغا,خاطرات کودکی شعر,خاطرات کودکی دهه 70,خاطرات کودکی دهه 50,خاطرات کودکی دهه شصت, نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 18:36

صفحه بندی