1. رفتم دفتر خوابگاه که ببینم چرا کارتم کار نمیکنه. گفتن باید یه قطعه عکس جدید بیاری برای پرونده ات. خیلی فاتحانه طور دست بردم به کیف پولم و از بسته ی عکسی که همیشه توی کیفمه یه عکس با مقنعه مشکی در اوردم و دادم به خانومه. خانومه در حالی که چشمام گرد شده بود و قاه قاه میخندید عکس رو برد پیش اقای کارمند و یه چیزی گفت که نفهمیدم و فقط فهمیدم که شک دارن عکس این شکلی رو بپذیرن یا نه! منم کم نیاوردم و خندیدم گفتم این استایل کشور منه! خلاصه قبول کردن! حالا خوبه اینجا هم حجاب دارم و اینقدر براشون عجیبه...
2. چند روز پیش دوستم گفته بود من به خواستگاری که شدیدا مقید به مذهب نباشه و جزء سوال های اولیه اش اطاعت نباشه حتی فکر هم نمیکنم. من گفته بودم برای من پایبندی به اصول اخلاقی و کمک به خلق خدا از همه چیز مهم تره، گفته بودم هر چند منم دوست داشتم که ببینم افتادگیش رو در برابر قدرت برتر، اما تازگیا دلم نمیره جز برای ادمایی که دست ادمای دیگه رو می گیرن، که یک لحظه هم دریغ نمیکنن کمکشون رو از دیگران.
این همه سال که گذشت فهمیدم دینی که ما میشناسیم ترکیب عجیبیه از تربیت خانواده ها، فرهنگ سرزمین ها و خیلی چیزای دیگه در کنار عقده ها و خودخواهی ها و پیچیگی های خود اون آدم. حتی این سرعت عمل شدید یک سری از به اصطلاح مذهبی ها در قضاوت کردن دیگران، تذکرهای فرز و سریع، نگاه از بالا به دیگران، همون قدری غیر قابل قبول هست که بی برنامگی و مادیات پرستی ادم های طیف مقابل...مگر نه این که دوست نداشتنی ترین ادم های زندگیم، پشت ظاهرهای به شدت مقید مخفی بودند.
3. حالا تو بیا بخند، تو بیا بگو دروغ بوده همه چی، من باور نمیکنم...من فراموش نمیکنم....