۱. امروز رفته بودیم بیرون...
با دوستم روی سنگ های لب دریا دراز کشیده بودیم و از زندگی حرف میزدیم....
بعد هم کلی مسخره بازی...از جیش داشتن دوستم تا بازی با گوساله ها...
بعد پیدا کردن کلی موجود دریایی عجیب و غریب...
چه حس خوبی دارد که بقیه ساندویچی که تو اماده کرده ای را بخورند و بپرسند که از چه ادویه هایی توی غذایت استفاده میکنی...
راستی, هر چند که دلم نمیخواهد حرف های نا مثبت بگویم, اما خواستم اشاره کنم که ادم ها خودشان نا امید شدن را بلدند...لطفا بکوشید که به هم امید و شادی بدهید....کاش نسل جوون ما یه ذره امیدوار تر بودن...خیلیا میترسن از اینده....
۲. شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی...
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی ...
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی...
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی ...
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟
راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته ...
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته...
برچسب: سان دپیل,سان دیگو,سان دیدن,سان دیسک,فلش سان دیسک,
نویسنده: اشکان حکیمی