چه روزهایی خوب، که در من و تو گل آفتاب می رویید...
به شهرِ شهره ی شعر و شراب می رفتیم...
به کهکشانِ پر از آفتاب می رفتیم...
قلندرانه، گریبان دریده،
به آستانه حافظ، خراب می رفتیم...
و چشمهای تو با من همیشه می گفتند، مرا به خواب مبین...
بیا به خانه من خوب من، به بیداری...
به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم...
ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم،
به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی...
درون آن برهوت، این من و تو، ما، مبهوت...
فریب خورده به سوی سراب می رفتیم...
از حمید مصدق، با دخل و تصرف...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی