خرید بک لینک
داشتیم حرف میزدیم...سرم رو تکیه داده بودم به صندلی مترو....
دوستم گفت من میدونم هر آرزویی که توی دل ادماست حتما دلیلی داره و یه روزی براورده میشه...
دیگه مهم نبود که کجام....اشک از گوشه چشمم سر میخورد پایین....
خدا میدونه که چه قدر دیر شده برای براورده شدنت...
خدا میدونه که چه قدر دلم تنگه برات...
خدا میدونه که مثل یه حسرت عمیق...مثل یه درد بی درمون....سر باز میکنی همیشه...سر باز میکنی ناگهان....
خدا میدونه که نمیشه دنیای با تو رو دید و بعد از تو خوشحال بود....

پ.ن. ماجرا عاشقانه نیست...

برچسب: قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت, نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 2:21

صفحه بندی