یک روز بارانی....
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 4:25
وقتی بارون میباره، باید پا شی...دستی به سر و روی خونه بکشی... بری بیرون گشنیز و تره و جعفری تازه بخری... بیای بساط آش رو راه بندازی که بوی گرمش تمام کوچه رو برداره.... یه چای خوش بوی ایرانی هم بذاری توی قوری تا اروم اروم دم بکشه.... بشینی پای بخاری شعر پابلونرودا و فریدون بخونی و رمان آناگاوالدا.......
فروغ و ابراهیم....
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 4:25
گویا نامه ی جدیدی از سلسله نامه های فروغ به ابراهیم پیدا شده.... نامه را پیدا کردم و خواندم.... اول نامه شروع شده: "عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت میدارم. دوستت میدارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمیشوی. نفسم از یادت میگیرد و خونم در قلبم طغیان میکند. ...، دوستت دارم." اخر نامه نوشته: "قربان...
پشت هیچستان....
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 13:16
۱. هی می شینم جمع بندی میکنم...هی می بینم پارسال نقطه ی پایان دنیا بوده....امسال جزء زندگی نیست....امسال مثل خواب سبک و ناآرومه بعد از سحره...وقت رویای ما تموم شده.... ۲. مثل یه زخم دوست داشتنی...که اولش خاروندش یه قلقلک شیرین و لذت بخشی داره...بعد ورم میکنه....بعد میشه یه زخم دردناک....دیگه نمیشه د...
همه ی دنیا نمیدیدن من رو....من کنارِ تو تماشایی شدم...
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 13:15
یعنی این درخته، که تو دست و پاش پره از علفا و بوته های رنگ و وارنگ و آسمونش پره از پرنده های اوازه خون و رنگارنگ، میبینه اونی رو که اینجوری با تمام وجود توی کوچیکی دنیای خودش، با دستای ضعیفش، در آغوش کشیده تنه اش رو؟ یعنی اونقدری که این بوته برای سر پا موندنش، به نزدیکی و همراهی اون درخته نیاز داره،...
تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم؟
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 13:13
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟ چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه... مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه... کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟ که ذره های وجودم تو را که می بینند، به رقص می آیند، سرود میخوانند! چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو.... ترا به هر چه تو گویی، به دوستی...
چ... ناله های صد ریشتری...
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 13:12
بیش از سه روزه که تا 12 ظهر خواب میمونم....یا قبل تر پا میشم و از شنیدن شدت بارون و رعد و برق، باز میرم زیر پتو....امروز سر راه، سه کیسه اشغال متعلق به اتاق خودم و هال و ... رو زدم زیر بغل که ببرم اتاق پرتاب اشغال(shooting room)!!! داشتم به زور یکی از بسته ها رو جا میدادم اون تو که یه هو در کشویی شو...
سر و صاحاب داران....
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 13:12
سیگنال طوفان اعلام شده و ضریبش از طوفان پریروز بیشتر است گویا.... بر اساس ضریب طوفان باید یه سری مراحل ایمنی چند روز قبل از روز موعود انجام شده باشد.... تمامی گلدانهای سنگین و بزرگ موجود در فضای ازاد با طناب های بزرگ به دیوارها فیکس شده اند.... تمامی درهای شیشه ای با چسب های ضرب دری چسب کاری شده اند...
بیست سال پیش...
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:50
مدرسه ها که تعطیل میشد...درست همون موقعی که افتاب داغ جنوب قد علم میکرد به خودنمایی...یه روز بابا میگفت اخر همین هفته گفتم فلانی با ماشینش بیاد اسباب ها رو بریزیم بالای ماشین و شما رو ببرم روستا، کولر ابی و خونه ی کوچیک کمتر از تحمل بچه ها برای تابستونای دراز و سوزنده ی جنوب بود... اون موقع تعداد اد...
درس هایی از بزرگ سالی...
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:49
1. وقتی با آدمی حرف میزنید ببینید چند درصد از حرفاش اطلاعاتیه که از زندگی دیگران یا حرفای دیگران با نقل قول مستقیم به شما میگه. این آدما قطعا وقتی که با دیگران حرف میزنن اطلاعات و نقل قول های شما رو ناخوداگاه میریزن روی دایره....نه این که حرف مهمی هم باشه، گاهی یه جزئیات خیلی معمولی از زندگی ما هستن...
درس زندگی: غرور و تعصب...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 14:02
ببین جان من، یک چیزهایی قوانین طبیعت بشریت هست و تو نمیتوانی این قدر کنترل گر یا قدرتمند باشی که آنها را عوض کنی... یکی از این قوانین این است که اگرچه تو میتوانی آن لحظه که غم صبوریت را به باد میدهد، سر به شانه ی هم نوعی بگذاری و دانه دانه بی صبری هایت را به زبان بیاوری، شاید دلت سبک بشود..شاید گره ...
زندگی...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 14:02
امشب برای اولین بار در زندگی این بشر، میرزا قاسمی طبخ میشود... وه که چه شور و هیجانی به پاست...
ماجراهای دختر باهوش...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 6:27
طبق نقشه باید سوار اتوبوس دوازده میشدم و نیم ساعت بعد میرسیدم... یک هو به طرز خردمندانه و اورکانه گونه هی سوار اتوبوس یازده شدم... بعد از زدن کارت فهمیدم که خاک وچوک...ذکاوتم به اشتباه خورده... از سر خساست گفتم حالا که پولش رو دادم همین رو میرم و راهم رو پیدا میکنم... حالا یک ساعته گذشته و من بعد از...
زیبا..زیبا..زیبا...
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:47
وقتی نوجوون بودیم، خواهرم گفت من دلم میخواد یه روزی خیلی خیلی پولدار بشم...من گفتم من اصلا رویای پولدار شدن ندارم...این حرف رو از سر پختگی نگفته بودم قطعا...همیشه همه چیز رو دیرتر میفهمیدم....دقیقا همون طوری که توی کارشناسی دوستام داشتن عاشق میشدن و من شبا تو خوابگاه میرفتم روی منبر وایمیستادم و سخن...
نعمت....
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:36
و خداوند انار و انگور سیاه و هلو را آفرید تا مرهمی باشند بر آلام.... پ.ن. از پشت صحنه اشاره فرمودند پس گلابی چی! اخ از گلابی...با ان همه شیرینی و ابداری و خوشبویی و نرمی!
داشتم آرام، تا آرامِ جانی داشتم...
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:36
نمی دانی ایکس جان...نمی دانی که شک بین عشق از سر باور و عشق از سر نیاز چه شک عظیم و کشنده ایست.... نمی دانی چه حقارت بزرگیست وقتی به دل خسته ات نهیب میزنی که خودت و مرا را گول نزن....تو هم مثل هر آدمی حریصانه و هوشمندانه به فکر خودت هستی نه به یاد او.... معشوق از تو بی نیاز است اما تو خودت را به حقا...
حرف های در گوشی....
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:18
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
جوک روز...
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:18
دیشب دیدم پرایم (همون که کفش رو انداخته بیرون) دولا شده تو یخچال و هی داره شیشه ها رو جابجا میکنه تا برای وسایلش جای خالی پیدا کنه... چون ازون دخترایی هست که تو این امور مرتبط اشپزخونه چیزی بلد نیست، بهش گفتم تو برو کنار، بذار من برات درستش میکنم....میدونستم یه سری وسایل از تابستون تو یخچاله، بهش گف...
توصیه ی روز....
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:18
اگه یه روز به هر دلیل راه زندگیتون عوض شد و نخواستین دیگه با کسی ارتباطتون رو ادامه بدید یا اصلا خواستید غیب بشید برای ابد...اگه نخواستید دیگه دوست باشید با کسی... فقط یه جوری خداحافظی کنید و بعد برید برای همیشه....نامردیه ول کردن ادما بین زمین و هوا....کم کم کمرنگ بشید و به بذارید برید برای همیشه.....
واقعی های من....
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 9:38
من سه تا رفیق واقعی دارم....یا حداقل اینقدر سعادتمند بودم که قبلا داشته ام....یکی "ر" که پیش امده تمام پس انداز دانشجویی اش را بی حتی یک لحظه دریغ و به پیشنهاد خودش به من قرض داده برای کاری و روز پس گرفتنش بعد از ماه ها....هی گفته که حالا چه عجله ای داری... یکی "م" که الان نیویورک هست و خودش مرا خال...
شهریار...
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 22:44
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای م...