خرید بک لینک
وقتی بارون میباره، باید پا شی...
دستی به سر و روی خونه بکشی...
بری بیرون گشنیز و تره و جعفری تازه بخری...
بیای بساط آش رو راه بندازی که بوی گرمش تمام کوچه رو برداره....
یه چای خوش بوی ایرانی هم بذاری توی قوری تا اروم اروم دم بکشه....
بشینی پای بخاری شعر پابلونرودا و فریدون بخونی و رمان آناگاوالدا....
منتظر بشی تا یکی با چتر خیس و دستای یخ زده بیاد خونه و بگه بهشت یعنی خونه ای که تو خانومش باشی...

تو را بانو نامیده ام...
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.
بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.
بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.
اما بانو تویی...
از خیابان که می گذری
نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.
کسی تاج بلورین ات را نمی بیند،
کسی بر فرشِ سرخِ زرینِ زیر پایت
نگاهی نمی افکند.
و زمانی که پدیدار می شوی
تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من،
زنگ ها آسمان را می لرزانند،
و سرودی جهان را پر می کند.
تنها تو و من
تنها تو و من، عشق من،
به آن گوش می سپریم.

برچسب: یک روز بارانی,یک روز بارانی را توصیف کنید,يك روز باراني,توصیف یک روز بارانی,انشا یک روز بارانی,یک روز قشنگ بارانی,داستان یک روز بارانی,خاطره یک روز بارانی,انشای یک روز بارانی,عکس یک روز بارانی, نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 4:25

صفحه بندی