اخبار روز....
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
۱. پارسال همین حول و حوشا بود که با کلی شوق و ذوق نوشتم یه دختر خارجی بهم گفته بیا با هم بریم یه سفر یه روزه....همه دوستای صمیمی وبلاگیم منتظر بودن برگردم و عکس بذارم....رفتیم و خوب بود و عکس گذاشتیم....و چه کامنت های پر مهری...یکی گفته بود چه قدر لباست خوش رنگه.... حالا تمام اون دوستای وبلاگی رفتن.
حرف...
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
1. رسیدیم با کوله باری از خستگی اما هیجان برای کشف یک جای جدید. جایی که با مردمش ففط با پانتومیم میشود حرف زد. شب با اینترنت هتل زنگ زدم به یوسف...گفتم که لب مرز دو ساعت نگهمون داشتن و هزار چک کردن و ... گفت ناو امریکا تو مرز کره ی شمالی اماده باشه و احتمال جنگ بالاست... گفتم اینجا تو ورودی و خروجی
سفر و بزرگ شدن...
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
وارد کشوری بشی که باورت بر اینه که حداقل شهرای حاشیه کشور و دور از پایتختش کم امکانات تر از پایتخت خودت باشن اما ببینی متروی تمام شهرها منظم و برقرار هست و بفهمی که تصویر کلی هر کشوری رو رفتار مردمش و زیرساخت های شهریش معلوم میکنه و این بخش دنیا بیشتر تو فرهنگ مردمش مشکل داره وگرنه از لحاظ زیرساختی
بازگشت...
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
برگشتم.... از قصه ی همسفر بودن با آدمهایی که هرگز فکر نمیکردم با آنها همسفر شوم... یادم باشد از روز اول و رستوران اسلامی و اتاق دابلم حرف بزنم... بعد از عکس های کنار یکی از بزرگترین تاورهای دنیا... بعد اشنایی با علی از مراکش... بعد اشنایی زیبا با شا یوی از چین...با همه مهربانی و حمایتگری اش....یا غم
زان شبی که وعده کردی روز وصل، روز و شب را میشمارم روز و شب...
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 13:36
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب جان و دل از عاشقان میخواستند جان و دل را میسپارم روز و شب تا نیابم آنچه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می
قلب من...دست تو...
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 13:36
پارسال عید که خونه بودم...وقت برگشتن مامانم یه مقداری اجیل و تخمه ریخت تو یه کیسه و گفت اینارو هم ببر و تو هواپیما بخور تا حوصله ات سر نره ده ساعت تو راه... موندن و بعد گذاشتم تو کابینت و بعدها یه سری وسایل رو بردم تو کمد اتاقم گذاشتم و بعد بردم بخشیش رو دانشگاه و بعد رفتم بریزم سطل اشغال و بازم نری
روزِ اول...
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 13:36
روز اول متشکل است از خستگی مهمانی و دیرخوابی دیشب... رفتن به سمیناری که به محض ورود از در سه تا آدم رو میبینه که هر کدوم تو زندگی تو یه دنیا رد پا دارن...یه دنیا فکر... بستنی به دست و خوشحال به مزرعه رفتن و دیدن این که اثری از هیچ کدام از چیزهایی که کاشتم نیست جز یک بوته توت فرنگی...نعناها و لوبیا س
روابط اجتماعی...
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 13:36
آدما نیاز دارن با هم درد دل کنن...گاهی سفره ی دلشون رو برای هم باز کنن.... تو هم میخوای شنونده ی خوبی باشی...راهکار پیدا کنی برای کسی که روی حرف زدن با تو حساب کرده... تو با شیوه ی تحلیلت در مورد مشکل فرد مقابل و راهکار دادنت بخشی از شخصیت و باورهای خودت رو برای طرف رو میکنی و این یعنی خودت رو در مع
آرامش...
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 13:36
دلم میخواد برم یه گوشه ی گرمی بخوابم....عین یه بچه که تازه اول راهه و عجله ای نداره برای بیدار بودن و دویدن... دلم میخواد پاهامو جم کنم تو بغلم و بخوابم....
برنامه ی سال نو....
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 13:36
اگه ادم عاقلی باشم و بخوام که مفید زندگی کنم.... ۱. دایره ی لغات انگلیسیت رو بالا ببر. چه جوریش رو نمیدونم :-| ۲. هر عصر حرکات کششی با اسورکیت رو انجام بده. زیر انداز ورزشیت خاک میخوره. ۳. معنای کامل قران و نهج البلاغه رو بخون. دم غروب, کنار باغچه....ترجیحا.... ۴. حرف مردم رو نزن. جایی که حرف مردم ر...
گذشته های دور ما...
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 19:44
تو از دیدن من خوشحال شدی... تو این غریبستون.... چه با نمک...
آرامش روحانی یک شنبه ها....
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:02
یک شنبه ی آروم.... غرق در آرامش مبهم و هیجان پیش از عیدی که میرسد.... شاخه های نعنا رو گذاشتم تو اب تا جوونه بزنن و ببرم توی مزرعه بکارم... یه لیوان گل گاو زبون و چای سبز روی میزه.... توی گوشم خواننده میخونه...هرگز هرگز هرگز...بی تو نمیخندم.... می شد الان ازت بپرسم که برای شام دستور چی میفرمایید جنا
شبی در جوار دریا...
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:02
۱. دختر المانیه گفت توی المان اگه مثلا تو ۲۵ سالگی ازدواج کنی همه میگن تو دیوونه ای...دختر باید حدود ۳۰ ازدواج کنه و پسر دیگه بالای 35 و چهل....دختر پاکستانیه گفت ما دیگه ۱۳ سالگی حس میکنیم داره دیر میشه....حدود بیست که برسیم بهمون میگن left over girls... منم تو دلم گفتم تو کشور منم میگن دختر که رسی
نرم نرمک....
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:02
خدایا، نزدیک شو....خدایا بیا نزدیکتر...مثل باور بچگی واقعی و رفیق و حاضر باش.... زمین تاریکه....حتی اگر هفت تا زمین دیگه هم کشف شن برای حیات به مساوات بین آدما تقسیم نمیشن.... دست مهربون یه مادر میتونه کدورت رو از دل این بچه ها پاک کنه فقط....بیا یه جمله بگو و ازادمون کن...مثل پر سبک.... بیا تا باز
و تمام....
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:02
برای ما بعضیا فقط یه اسم یا صاحب یه اثر نیستن... اونا زبان همه ی اون حرف هایی هستن که توی دل ماست اما نمیدونیم چه جوری بگیم... همه ارزوهایی که توی قلبمونه اما نمیدونیم چه جوری ازشون بنویسیم.... رفتن بعضیا...سخته...خیلی سخت.... نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پایان قرن ها پشت افق سحری سرگر
زندگی اجتماعی....
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:02
دو تا چیز در ارتباط با آدما من رو گیج میکنه....یکی بلوف زدن یا کلاس گذاشتن....اخه اگه واقعا یه چیزی داری که از داشتنش خوشحالی باید حبسش کنی تو دلت که تا عمق وجودت شیرین بشه از داشتنش....چه نیازی هست که به بقیه بگی....چه نیازی هست که وقتی دوستت رو بعد از ۸ سال میبینی هی جلوش گوشیت رو برداری زنگ بزنی
جوانی...
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 11:08
در تنهایی و سکوت روزانه ام....دست به کار شدم و برای خودم لباس سفارش دادم انلاین....منتظرم لباس هام برسن و دلم نمیسوزه برا پولش.... منتظرم مثل بچه ای که دم عید بهش قول خرید کفش و لباس عروسکی دادن... منتظرم به جای تمام عیدهای عمرم که منتظر هیچ چیز نبودم...
جلسه با بزرگان برای حل مشکلات بشریت...
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 9:03
وقتی نوجوون بودیم و من میگفتم من درس دارم و مهمونی نمیام، خواهرم اروم به مادرم میگفت "میاد، من راضیش میکنم". امروزم ازون روزایی بود که یه نفر من رو راضی کرد که برم جلسه ی سفارت ایران با وزیر علوم این کشور در جهت حل مشکلات دانشجویان ایرانی مقیم.... فک میکردم الان غلغله است اونجا....کوبیدیم رفتیم اون ...
زندگانی...
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 9:03
به هر چی که چنگ زدم تا دلیلی بشه برای موندن...برای دل بستن....پوچ از کار در اومد.... ادما اومدن که برن....موقعیتا...مکانها....داده شدن برای پس گرفته شدن.... بی این که حتی ذره ای قدرت و تسلط و کنترل داشته باشی بر اونها... میشه تموم شد برای همیشه....توی همین روزا.... وقتی که نه تو اوجی و نه توی حضیض.....
پل های پشت سر...
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:24
اگه دست خودم بود...هزار بار هزار تا چیز رو ول کرده بودم و برگشته بودم عقب.... اما همیشه فک میکنم من اصلا از روی پل نیومدم که... من همیشه از رو دره های بزرگ به امید بهشت های دور پریده بودم...به سختی...به شوق... یه وقتایی برگشتن یعنی دوباره پریدن از روی همون دره ی عمیق... یعنی هراس نابودی....