روزِ اول...

خرید بک لینک

روز اول متشکل است از خستگی مهمانی و دیرخوابی دیشب...

رفتن به سمیناری که به محض ورود از در سه تا آدم رو میبینه که هر کدوم تو زندگی تو یه دنیا رد پا دارن...یه دنیا فکر...

بستنی به دست و خوشحال به مزرعه رفتن و دیدن این که اثری از هیچ کدام از چیزهایی که کاشتم نیست جز یک بوته توت فرنگی...نعناها و لوبیا سبزها غیب شده اند...

دیدن استاد موسفیدی که دانشجوی ایرانیش مرحوم شد....

برملا شدن راز مردم بر من به خاطر یک فضولی احمقانه....

سر شام دیدن اون پسر ایرانی که وسط جمع گفته بود میگن دخترای خوشگل شوهر کردن و زشتا دارن درس میخونن! و فهمیدن این که خودش دانشگاه ازادی هست و برای بقیه نطق ضد زن فرموده در این حد....

اینم شعری بس زیبا...برای روز اول سال...


وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا
کاه تو تیره می کند آینه جمال من


هورمون و ذهن......

ما را در سایت هورمون و ذهن... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 13:36

صفحه بندی