روز اول متشکل است از خستگی مهمانی و دیرخوابی دیشب...
رفتن به سمیناری که به محض ورود از در سه تا آدم رو میبینه که هر کدوم تو زندگی تو یه دنیا رد پا دارن...یه دنیا فکر...
بستنی به دست و خوشحال به مزرعه رفتن و دیدن این که اثری از هیچ کدام از چیزهایی که کاشتم نیست جز یک بوته توت فرنگی...نعناها و لوبیا سبزها غیب شده اند...
دیدن استاد موسفیدی که دانشجوی ایرانیش مرحوم شد....
برملا شدن راز مردم بر من به خاطر یک فضولی احمقانه....
سر شام دیدن اون پسر ایرانی که وسط جمع گفته بود میگن دخترای خوشگل شوهر کردن و زشتا دارن درس میخونن! و فهمیدن این که خودش دانشگاه ازادی هست و برای بقیه نطق ضد زن فرموده در این حد....
اینم شعری بس زیبا...برای روز اول سال...
ما را در سایت هورمون و ذهن... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14