۱. پارسال همین حول و حوشا بود که با کلی شوق و ذوق نوشتم یه دختر خارجی بهم گفته بیا با هم بریم یه سفر یه روزه....همه دوستای صمیمی وبلاگیم منتظر بودن برگردم و عکس بذارم....رفتیم و خوب بود و عکس گذاشتیم....و چه کامنت های پر مهری...یکی گفته بود چه قدر لباست خوش رنگه....
حالا تمام اون دوستای وبلاگی رفتن...حالا اون دختر خارجی کاملا از زندگی من رفته....
فردا دارم میرم سفر...برای چهار روز....انشالله که به خیر بگذرد....
۲. استاد پروژه کارشناسیم دار فانی رو وداع گفته....همون استادی که به من گفت "من نباید بدونم تو با من چی کار داری هر روز دم در اتاق منی..." همون استادی که ازش یه نمره ی عالی و یه نمره ی داغون گرفتم....همون استادی که....
با خودم فکر کردم واقعا ادمی توی زندگی من هست که قبولش داشته باشم؟
۳. ایکس خیلی وقته رفته سفر...ایکس هم مثل خواهرم ادعای دوستی و محبت داره اما جواب پیامای ادم رو بعد از سه ساعت با چند کلمه میده و تموم....به ایکس که میگم چرا اینقد دیر جواب میدی میخنده و میگه کلا همین جوری ام....اما من میگم هیچ همین جوری ای وجود نداره.....مثل همه رفته های زندگیم باید از اینا هم بگذرم....
۴. یه دختربچه رو گذاشته تو یه سبد پشت دوچرخه اش...اورده دوچرخه سواری کنار باغچه ی دانشگاه...بعد دستش رو میگیره میبره کنار مزرعه...با چشمای کور میگم چه قد حس اون لباس سبزه شبیه ایگرگه....نیم ساعت بعد صدای سلام یه دوچرخه سوار رو میشنوم که یه دختربچه تو سبد پشت دوچرخه اشه....نیم ساعت بعد....
ما را در سایت هورمون و ذهن... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 27