حال... - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:23
نشستم یه گوشه ی اروم...زیر یه نور ملایم... با پیرهن سورمه ای بلندم..که گلای سرخ درشت داره... اهنگ معین گوش میدم... آروم...اروم...آروم...
تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و .... - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:23
سرم را گذاشته بودم روی تخت... خوابم برده بود... از خواب پریده بودم و یادم اومده بود با یکی قرار داشتم که بریم بیرون... تند تند اماده شده بودم و رسیده بودم سر قرار... اول تو پاساژ نزدیک دانشگاه قدم زده بودیم... بعد تو بازار دست فروشای وسط راه.... بعد
جوانی خود را چگونه گذراندید؟ - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:23
رفتارهایی که میکنم از لحاظ منطقی درست نیستن اما عقلم ره به جای بهتری نمیدهد درین استیصال بی پایان گه...
دایی الامپ... - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:23
امروز با خانواده اسکایپ کردم... تا علی اومد جلو دوربین برای پابند کردنش گفتم علی اگه بدونه دایی برات یه جوجه خریده..یه سوت خریده...یه ماشین اتش نشانی خریده...یه لباس قرمز خریده.... گفت دایی الامپ ماشین زرد بخر... گفتم باشه دایی...زرد هم میخرم... از ذ
آرام..آرام..آرام... - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:23
کاش همین گوشه ی روشن و اروم و بی عجله که پای کامپیوترم نشستم... کاش توی آرامش یک شنبه ها... برای همیشه میموندم...
روزمره.... - تاریخ: 1396/2/10 ساعت: 4:31
از دانشگاه میام خوابگاه.... از خوابگاه میرم دانشگاه.... میرم تو حیاط... میرم کنار باغچه ای که حالا فقط یه توت فرنگیش مال منه... شب برمیگردم دوباره... لپ تاپ رو روشن میکنم.... خونه رو پر از سر و صدا میکنم.... میرم توی توییتر و اینستاگرام و وبلاگ و یوتیوب و افتاب و .... هزار بار کانتکت لیست تلگرام و و...
عصر پاییزی.... - تاریخ: 1396/2/10 ساعت: 4:31
تو یه خیابون قشنگ و اروم...با یه سکوت دوست داشتنی و گاهی کلافه کننده....هر روز ویترین رو گرد گیری میکرد و مینشست پشت میز، آروم و متین و گاهی هم کتابی در دست برای مطالعه... گاهی نگاهش سر میخورد به پیاده روی بیرون...به رد شدن آدما....به ادمهای رنگ و وارنگ...هر کسی به دنبال چیزی...یکی اروم...یکی شتابون...
فرض.... - تاریخ: 1396/2/10 ساعت: 4:31
فرض رو بر این میذاریم که همه ی تقصیرا مال منه....فرض رو بر این میذاریم که همه ی خوبی ها مال تویه.... فرض رو بر این میذاریم که تو عاقلی و من به جای عقل, فقط یه قلب بی تاب و پر هیجان دارم.... فرض رو بر این میذاریم که همه ی اشتباها مال منه....
چرا؟ - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟ (محمد علی بهمنی)
هدیه...موسیقی... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
من وقتی ترانه گوش میدم به شدت به متن ترانه ها توجه میکنم....و در واقع بیشتر از اهنگ حس اون شعر من رو تحت تاثیر قرار میده. یکی از زیباترین و دقیق ترین ترانه هایی که شنیدم یه ترانه از معین به نام خونه هست که تقدیمش میکنم به همه تازه متاهل شده ها و همه کسایی که خوشبخت کردن هم نشین هاشون براشون اهمیت د
دیر...زود... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
امشب شب عجیبی بود... با زوج ایرانی همسفر و دو تا دوست شیرازی رفتیم سوشی خوردیم... بعد اون زوج ما رو به چای دارچین دعوت کردن خونه شون... اهنگ بندری گذاشته بودن...چای و باقلوا میخوردیم...ورق بازی میکردیم....ظرف تخمه رو میچرخوندیم...برامون فالوده شیرازی درست کردن...با اون دوست سر اهنگای اندی و بشکن زدن
قصه... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
قصه ی دویدن های دور...رسیدن های دیر...رسیدن های هرگز....
مجموعه سوتی های جدید رسید... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
اون سفری که رفتیم...توی هتل اولی، من یه اتاق دابل گرفته بودم چون نیازی به پیش پرداخت پول نداشت...اون زوج دیگه هم یه واحد دابل...وقت خروج زنگ زدم اتاقشون گفتم این همه جعبه ها که گذاشتن کنار تخت خواب، رایگانه و باید برداریم برا خودمون یا برنداریم...اونا هم فقط گفتن نه روشون برچسب قیمت داره و برندار.
مزمن... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
مثلا همین چند ماه پیش شب بزنه به سرت و زنگ بزنی به تنها خواهرت و بهش بگی تو رو خدا تا من برنگشتم ایران دیگه بچه دار نشو...و شنیده باشی که نصفه شبی زده به سرت... مثلا چند روز بعدش از مادرت شنیده باشی که خواهرت بارداره... مثلا امروز یه هو بری توی فکر که اردی بهشت از راه رسیده و قبلا شنیده بودی که خواه...
حرف ها... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
یه سری حرفا, حرف زندگی مردمه...نباید بگی...چون یا باعث میشه ادم غیر قابل اعتمادی بشی و یا حداقل باعث میشه تو چشم خودت حقیر و کم ظرفیت بشی...یه سری حرفا, حرف زندگی خودته...نباید بگی...چون قضاوتت میکنن...یا ازش استفاده میکنن...یا یادشون نمیره و بعدها به یادت میارن.... من جفت این اشتباها رو تو این چند ...
کدبانو... - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 22:40
یه دیگ غذا پختم که اگه جلوی حیوون بذاری هم نمیخوره.... حالا یه هفته گورم بسته است تا تموم بشه....
صد راه نشان دادم... - تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
بطن... - تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
می ترسم...
بهشت... - تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
بهشت اون لحظه ایه که توی یه عصر خنک و اروم میشینم زیر اون درخت همیشگی و صحنه ی زیبای اخر هفته ی پدر مادرا و بچه هاشون رو میبینم...نسیم خنک میخوره به صورتم و برگای درخت اروم اروم تکون میخورن و توی نور میرقصن... یه بابایی داره به دو تا بچه هاش بدمینتون یاد میده...اون یکی داره براش بادبادک هوا میکنه...
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر... - تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 20:13
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بت شیر

برچسب‌های مرتبط

ojv construction | ojv cheer | ojv toothbrush | af portal | af meaning | af form 910 | لحظه مرگ مرتضی پاشایی | لحظه تحویل سال 1393 | لحظه دیدار نزدیک است | سفرنامه ی قبرس جنوبی