قلب من...دست تو...

خرید بک لینک

پارسال عید که خونه بودم...وقت برگشتن مامانم یه مقداری اجیل و تخمه ریخت تو یه کیسه و گفت اینارو هم ببر و تو هواپیما بخور تا حوصله ات سر نره ده ساعت تو راه...

موندن و بعد گذاشتم تو کابینت و بعدها یه سری وسایل رو بردم تو کمد اتاقم گذاشتم و بعد بردم بخشیش رو دانشگاه و بعد رفتم بریزم سطل اشغال و بازم نریختم و بردم خوابگاه...

پریشب حین خونه تکونی تخمه ها رو گذاشتم دم دست....حالا روز سال نویی، نشستم پای کامپیوتر به تخمه شکستن...


پ.ن. امروز یکی از ایرانیای مهمونی سال تحویل سفارت رو دیدم از دور...در حالی که به زور خنده اش رو نگه داشته بود رد شد و رفت...با خودم فک کردم دیشب چه سوتی ای دادم که اینا بهش میخندن :-؟

هورمون و ذهن......

ما را در سایت هورمون و ذهن... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 13:36

صفحه بندی