1. رسیدیم با کوله باری از خستگی اما هیجان برای کشف یک جای جدید. جایی که با مردمش ففط با پانتومیم میشود حرف زد. شب با اینترنت هتل زنگ زدم به یوسف...گفتم که لب مرز دو ساعت نگهمون داشتن و هزار چک کردن و ... گفت ناو امریکا تو مرز کره ی شمالی اماده باشه و احتمال جنگ بالاست... گفتم اینجا تو ورودی و خروجی تمام ایستگاهای مترو دستگاه اشعه ایکس برا بازدید تمام چمدون و وسایل مردم گذاشتن....
چه قدر دلم میخواست شاملویی بود و شعری میگفت...که اگر بگویم دنیای کوچکمان امن نیست خوشه های غم در قلبش جوانه میزند...
2. اولین بار وقتی فهمیدم خواهرم دل در گروی کسی داره که رضا صادقی میخوند " داشتی میرفتی از خیال من...خزونی بود بهار من...دیدمت.ِ.خزونم جون گرفت...چرا؟" و میدیدم که سراپا گوش میشد خواهرم....بعدا وقتی فهمیدم برادرم دل در گرو کسی داره که روزی هزار بار صدای اهنگ "هر عشقی میمیرد...خاموشی میگیرد...عشق تو نمی میرد" توی خونه میپیچید....اولین بار وقتی که امید میخوند " تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی...تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوز هست"....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی