
0. اخرین روز ماه رمضان به این شیوه گذشت...که هول هولکی سحری خوردم و تا ۷ صبح بیدار بودم... ۸ تا ۱۰ خوابیدم و بعد کمی به کارها رسیدم... عصر کمی دراز کشیدم و شب به خانه استاد دعوت شدیم برای اولین بار......
ادامه مطلب
دیشب از فکر تا ۵ خوابم نبرد... صبح ساعت ۱۱ بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم... پست چی بود... بعد دیدم که استاد از ساعت ۸ صبح داره پیام میده تو گروه و کار داره با من... از ساعت ۱۲ بدون نهار نشستم ...
ادامه مطلب
اخرین روز سال دست خودمو گرفتم و بردم همه گوشه موشه هایی که نرفته بودم....اینقدر اکسیژن کشیدم داخل ریه ها که تمام رگ و پیم جون تازه گرفت.... بعد توی افتاب نشستم...زیر اون درخته....چشمامو بستم... شب با ...
ادامه مطلب
از روزهای اخر سال قبل و اول سال نویی که به دیدن زورکی سریال ترکی و بی رمقی گذشته... از زورکی بیرون رفتنهایی که فقط برای رفع کسالت تو خونه موندن بوده.... از خبرهای رنگ و وارنگی که این روزها بی مقدمه میان پرت میشن وسط روز و شبام و ته مونده ی ارامشمو به باد میدن.... از حس و حال این روزها.... کی میدونه قراره چه روز و سالی در انتظار باشه... ...
ادامه مطلب
قرار بود برای تولد یکی از بچه ها جای هدیه براش کشک بادمجون درست کنم....چون اینجا قحطی لبنیاته چه برسه به کشک....قحطی غذا هم هست چه برسه به کشک و بادمجون....خلاصه شنیدم قراره ده نفر جمع شن اون لحظه.......
ادامه مطلب
۱. توی مترو نشسته بودم....داشتم میرفتم میوه بخرم و یه سری خورده ریز....یه بچه با پدر و مادرش کنارم بودن....معلوم بود که خانواده ی زنده ای هستن و به بچه هم اهمیت میدادن و وسط حرف زدناشون باهاش بازی میکردن. بچه هه یه هو روی تابلوی مترو یه چیزی دید و گیر داده بود که برام ازین تیکتا (بلیت) بخرین. هی قانعش کرد مادره اما بی خیال نمیشد. اخرش مادرش گفت این رو اگه بخریم میبرنمون hell. اگه چیز خاصی منظورش نبوده باشه یعنی به سبک بعضی از ما بچه رو از جهنم میترسوند که بی خیال شه.xa0 جالبه که آدما واقعا شبیهن...
ادامه مطلب
خدیجه بعد از مدت ها پیام داد که امروز میام سر راه ببینمت.... طبق معمول با کلی تاخیر رسید.... نماز خوند و غرق خوندن کتاب احادیث توی نمازخونه شد... بعد رفتیم شام رو سفارش دادیم.... خدیجه گفت بیا بریم لب دریا شام بخوریم... گفتم شب شام لب دریا؟! گفت مگه چشه؟ میدونی دانشگاهت توی این شهر یکی از بهترین محل های datingهست؟xa0 گفتم من تو این تاریکی نمیام...میترسم...چشمم جایی رو نمیبینه که غذا بخورم.... بعد ی...
ادامه مطلب
چه طور ممکنه به ذهن یه نفر رسیده باشه که توی یه فیلم شدیدا جدی, همزمان از جواد عزتی و احمد مهران فر استفاده کنه که همین جور عادی هم که حرف بزنن ادم خنده اش میگیره؟ چه طور ممکنه از مهرداد صدیقیان استفاده کنه که من بیشتر در نقش یه بچه ژیگول میتونم تصورش کنم.... چه قدر فیلم ساده و بی معجزه و بی قهرمانه و نمیدونم این خوبه یا نه.... ...
ادامه مطلب
پ.ن. ۱. چند روز پیش یکی برام نوشته بود که حس تنهایی تو وبلاگ تو من رو از اینده و بزرگ شدن میترسونه...ادرس نداشت...میخواستم بهش بگم من خیلی خیلی وقته دلم میگیره هی...حتی از بچگی...شاید از ۷ سالگی....شما ربطش نده به بزرگ شدن و غربت و .... شما انرژی ناجور نگیر از حرفای من....من خودمم سوال دارم که چر...
ادامه مطلب
در من کوچه ایستxa0که باتو در آن نگشته ام...سفری ستxa0که باتوxa0هنوز نرفته ام...روزها و شب هایی ستxa0که با تو به سر نکرده ام ...و عاشقانه هاییستxa0که باتوxa0هنوزxa0نگفته ام . . .در من حرفایی است کهxa0هنوز نفس می کشند....آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیده اند...در من پاره ای از تو می تپدxa0و این جان نیمه جانم ازو زنده ا...
ادامه مطلب
امروز رفتم برای خودم دم ساحل یه ساعت راه رفتم... چه قدر درختا قشنگن...گلا...دریا...قایقای رنگی رنگی...ماشین اهنگ و بستنی...جفتای به هم تکیه داده و فرو رفته بین سنگای درشت ساحل...عکاسا...ماهی گیرا.... یه خانوم چشم بادومی به من گفت چه قدر تو خوشگلی...به خصوص چشمات....دوستشم گفت اره..چشمات خیلی قشنگن.....
ادامه مطلب
اگه وقتی که میخوای ازدواج اولت رو بکنی خوب چشمات رو باز نکنی یا گول بخوری،xa0 بعد که بعد از کلی رنج کشیدن طلاق گرفتی، نمیتونی انتظار داشته باشی همون خواستگارای وقت مجردی بیان حلوا حلوات بکنن.... هیچ کی دنبال درد سر نمیگرده... حتی اونی که تو رو مثلا خیلی دوست داره.... ...
ادامه مطلب
از دانشگاه میام خوابگاه.... از خوابگاه میرم دانشگاه.... میرم تو حیاط... میرم کنار باغچه ای که حالا فقط یه توت فرنگیش مال منه... شب برمیگردم دوباره... لپ تاپ رو روشن میکنم.... خونه رو پر از سر و صدا میکنم.... میرم توی توییتر و اینستاگرام و وبلاگ و یوتیوب و افتاب و .... هزار بار کانتکت لیست تلگرام و واتساپ رو بالا پایین میکنم.... دوباره تکرار... دوباره تکرار.... اما باز یه چیزی سر جاش نیست... باز یه...
ادامه مطلب
۱. پارسال همین حول و حوشا بود که با کلی شوق و ذوق نوشتم یه دختر خارجی بهم گفته بیا با هم بریم یه سفر یه روزه....همه دوستای صمیمی وبلاگیم منتظر بودن برگردم و عکس بذارم....رفتیم و خوب بود و عکس گذاشتیم....و چه کامنت های پر مهری...یکی گفته بود چه قدر لباست خوش رنگه.... حالا تمام اون دوستای وبلاگی رفتن....
ادامه مطلب
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب جان و دل از عاشقان میخواستند جان و دل را میسپارم روز و شب تا نیابم آنچه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می...
ادامه مطلب
روز اول متشکل است از خستگی مهمانی و دیرخوابی دیشب... رفتن به سمیناری که به محض ورود از در سه تا آدم رو میبینه که هر کدوم تو زندگی تو یه دنیا رد پا دارن...یه دنیا فکر... بستنی به دست و خوشحال به مزرعه رفتن و دیدن این که اثری از هیچ کدام از چیزهایی که کاشتم نیست جز یک بوته توت فرنگی...نعناها و لوبیا س...
ادامه مطلب
بده که تا کسی نیاد بگه تو فلانی و بهمان خودت به روشنی نفهمی که تو فلانی و بهمان... که باید از اشپزیت تعریف کنن تا باورت بشه خوبی... باید از سلیقه ات تعریف کنن تا باورت بشه خوبی... باید از هوش و پشتکارت تعریف کنن تا باورت بشه خوبی... وگرنه مثل ...جون میکنی و هی بیشتر از خودت بدت میاد که کمی...که کافی نیستی...که اونی که میخواستم نشدی.... پ.ن. میتونم 24 ساعت تمام هم بخوابم....خسته ام در تمام روز........
ادامه مطلب
دیگه بی خیال شده بودم....این قدر تا دقیقه اخر نشده بود که دیگه نمیشد.... تا این که ریچارد گفت من یه زمین کشاورزی از دانشگاه گرفتم....با دو تا از دوستاش.... گفتم من تنها بودم و به من زمین ندادن... گفت بیا تو گروه ما همین جور الکی.... امروز روز تقسیم بذر بود... بهمون بذر هویج و لوبیا سبز و چغندر و دو جور گیاه خارجی xa0داده اند....هر گروه یک قاشق بذر... قرار هست چند روز اینده لباس کار بپوشیم و برویم اول زمین را بیل بزنیم و صاف کنیم و علف های هرز را در بیاوریم.... بعد بذرها را بکاریم.... قرار است هر...
ادامه مطلب
وقتی بارون میباره، باید پا شی...دستی به سر و روی خونه بکشی... بری بیرون گشنیز و تره و جعفری تازه بخری... بیای بساط آش رو راه بندازی که بوی گرمش تمام کوچه رو برداره.... یه چای خوش بوی ایرانی هم بذاری توی قوری تا اروم اروم دم بکشه.... بشینی پای بخاری شعر پابلونرودا و فریدون بخونی و رمان آناگاوالدا.... منتظر بشی تا یکی با چتر خیس و دستای یخ زده بیاد خونه و بگه بهشت یعنی خونه ای که تو خانومش باشی... تو را بانوxa0نامیده ام...بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.بسیارند از تو ز...
ادامه مطلب
دیشب دیدم پرایم (همون که کفش رو انداخته بیرون) دولا شده تو یخچال و هی داره شیشه ها رو جابجا میکنه تا برای وسایلش جای خالی پیدا کنه... چون ازون دخترایی هست که تو این امور مرتبط اشپزخونه چیزی بلد نیست، بهش گفتم تو برو کنار، بذار من برات درستش میکنم....میدونستم یه سری وسایل از تابستون تو یخچاله، بهش گفتم اگه اینا مال تو نباشه پس مال اوناییه که رفتن...یخچال هم که لازم ندارن، پس میذاریمشون تو کشوهای بیرون یخچال... گفت: "آره، بیا بذاریمشون توی کابینت وسایل عمومی!" بعد پرید در کابینت وسایل من رو باز کر...
ادامه مطلب