چه قدر درختا قشنگن...گلا...دریا...قایقای رنگی رنگی...ماشین اهنگ و بستنی...جفتای به هم تکیه داده و فرو رفته بین سنگای درشت ساحل...عکاسا...ماهی گیرا....
یه خانوم چشم بادومی به من گفت چه قدر تو خوشگلی...به خصوص چشمات....دوستشم گفت اره..چشمات خیلی قشنگن....گفتم خوب تو هم قشنگی...موهات...پوستت....گفت چه قدر منو خوشحال کردی امروز....
به ایکس گفتم حالا که قرار نیست با هم هم گروه بشیم فقط میخوام بدونی از روز اولشم تو با همه فرق داشتی...گفت الهام منم خیلی تو زندگیم سختی کشیدم...منم جون سالم به در بردم از سختیای زندگیم....که اگه برات بگم برام گریه میکنی....
بهش نگفتم همین ساده و اسون حرف زدنش سخت میکنه همه چیو....
یکی از استادا بهم گفت میخوام دعوتت کنم خونه ام...من توی دلم فکر کردم که من چه قدر از محبت و اینکه قراره پشتش چی باشه میترسم (استاده زن بود)...
حالم خوب نیست....یه جوری خوب نیست که نمیدونم اخرین باری که اینطور بودم کی بود....
پ.ن.1. چرا همه انتظار دارن تمام مسلمونای دانشگاه همه رو بشناسن و دوست هم باشن و عین هم باشن؟ همه فکر میکنن من رفیق فابریک دخترای عرب دانشگاه و یا پسرای پاکستانی ریش بلند دانشگاهم....
پ.ن.2. یه عیب بد مسلمونا که حتی من از زبون نامسلمونا هم شنیدمش دخالت زیاد تو امور اعتقادی هم هست....یه دختر خیلی مهربون و با پوشش کاملا اروپایی اما مسلمون از من میپرسه الهام روزه ای؟ میگم حالم خوب نبود...سحری نداشتم..روزه نگرفتم...با چشمای گرد میگه یعنی وقتایی که سحری نداری روزه ات رو نمیگیری؟
ما را در سایت هورمون و ذهن... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16