آخرین پاییز....
-
تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 0:08
مهر… آبان… وای از آذر! چهجوری بگذرونیم امسالو؟
مثلِ لبخندِ تو...
-
تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 0:08
چه چیزی بیش از لبخند و شادی کسانی که دوستشون داریم آرامش بخشه؟ چه چیزی بیش از لبخند کسی که دوستش داریم ما رو به وجد میاره؟ چه چیزی بیش از لبخند کسانی که دوستشون داریم تحمل روزای سخت رو اسون میکنه؟ یه اخم یا لبخند از جانب کسانی که دوستشون داریم حس و حال روزها و هفته ها و ماه های ما رو عوض میکنه....
تصویر یک بانو....
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
۱. آش بلغوری پختم که الله الله الله..... این خونه یه مرد میخواد...یا حداقل یه مهمون میخواد..... ۲. باد میومد....باد خوبی میومد.....اولین رمان زبان اصلی عمرم رو داشتم میخوندم...کنار مزرعه....جز دو تا بچه و نانیشون هیچ کس نبود.....حال خوبی بود..... ۳. قبلا برادرم میگفت تو فیلتر نداری...خیلی راحت حرف م...
دل...
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
به دلی که با ذره ای بی توجهی از ساکنانش میشکنه و میگیره و خاکستری میشه چه باید گفت؟ با دلی که بند اشاره است برای بال بال زدن و جون کندن چه باید کرد؟ با این دل تنهای بی مرهم چه باید کرد؟ با این دل دیوانه ای که این روزا حتی کتابایی که دوست داشت رو میزنه کنار... اهنگایی که دوست داشت رو نمیشنوه... با ای...
بهترین روش...
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
یه بار ده سال پیش، ترم اول کارشناسی...مامانم زنگ زد...نوکیای کوچولوی براقمو برداشتم و از سالن مطالعه اومدم بیرون....وسط حرف گفتم مامان برنامه نویسی خیلی سخته...من دارم از استرس میمیرم....(امتحان میان ترم داشتیم...) مامانم خیلی شیک گفت اگه نمیتونی و ب
moonlight...
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
امروز که رفتم دور زمین دویدم.... بعد مدل ستاره ای گوشه ی زمین پخش شدم....ابرا رو دیدم.... خسته بودم.....دوست داشتم همونجا بخوابم تا همیشه.... بعد رفتم لب دریا....یه هندی با دوستاش داشتن ربات هوا میکردن و اواز هندی میخوندن.... منتظر شدم تا رفتن.... رف
زیبا...
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
من، روز خویش را با آفتاب روی تو، کز مشرق خیال دمیده ست آغاز میکنم. من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال: - که دستم به دست توست! - من، جای راه رفتن، پرواز میکنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میا
قصه ی بی پایان ما....
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
امروز توی کانال توییتر فارسی یه کلیپ دیدم از یه آقای سخنران که نشسته و با لحن عوام پسند زن ها رو نصیحت میکنه که در راستای حفظ مردشون از گناه برقصن براش و شعر بخونن و ازین حرفا.... شبیه این سخنرانی ها زیاد شده....اونقدر زیاد که هر ننه قمری در هیبت روا
گناه کبیره....
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
یادمه هر وقت یکی بهم میگفت کتابای فلان نویسنده رو بخون یا فلان کتاب مشهورو بخون...میگفتم دنیا خودش بلده سختی هاش رو نشونم بده...لازم نیست بین این همه کتاب برم یه کتاب اینجوری رو بخونم...عوضش میرم یه کتابی میخونم که راه حل رو نشون بده...تیرگی ها رو نی
ما خوبیم...بقیه ...
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
برید توی سایت دانشگاه ملک عبدالله عربستان سعودی: https://www.kaust.edu.sa/enبرید توی بخش هیئت علمی و تنوع نخبه پذیری از سر تا سر دنیا رو ببینید: https://www.kaust.edu.sa/en/study/faculty تا با مغز استخون ببینید که "ژن خوب" محوری، چه بر سر ما آورده
آن شب جان فرسا...
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 23:51
شب به گلستان تنها...منتظرت بودم....منتظرت بودم.... آن شب جان فرسا من... بی تو نیاسودم...بی تو نیاسودم....
به نسیمی...
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
به نسیمی همهی راه به هم میریزدکی دل سنگ تو را آه به هم میریزد سنگ در برکه میاندازم و میپندارمبا همین سنگ زدن، ماه به هم میریزدعشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ استگاه میماند و ناگاه به هم میریزدانچه را عقل به یک عمر به دست آورده استدل به یک لحظه کوتاه به هم میریزدآه یک روز همین آه تو را میگیرد گاه یک کو...
کاش...
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
یعنی می گی ما چرت و پرت خون هستیم؟ :))زیادی سخت می گیری به خودت.. من پشیمونم که خیلی جاها از هر لحاظ که فکرش رو بکنی خیلی زیاد به خودم سخت گرفتم تا کارهام خوب و مفید باشه و بعدش حق استراحت و خوشی داشته باشم.. پشیمونم..
دنیا چند روزه؟
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
خدیجه بعد از مدت ها پیام داد که امروز میام سر راه ببینمت.... طبق معمول با کلی تاخیر رسید.... نماز خوند و غرق خوندن کتاب احادیث توی نمازخونه شد... بعد رفتیم شام رو سفارش دادیم.... خدیجه گفت بیا بریم لب دریا شام بخوریم... گفتم شب شام لب دریا؟! گفت مگه چشه؟ میدونی دانشگاهت توی این شهر یکی از بهترین محل...
ده سال صبر...
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
ده سال پیش بود... من دانشجوی ترم اول کامپیوتر شریف بودم... یه دختر المپیادی اومده بود به ما کار با کامپیوتر یاد بده.... ازونجایی که اکثر عزیزان المپیادی بودن و مثل من نبودن که از کامپیوتر فقط روشن خاموش کردنو بلده و اونم هر بار براش سواله چرا وقت روشن کردنش دکمه رو میزنیم ولی وقت خاموش کردنش ازون تو...
هر کسی پس از تو اومد خلوت منو به هم زد....
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
از دور بودن از ادما پشیمونم....از نزدیک شدن بهشون گریزونم.... دور که بمونی تنهایی بی برو برگرد نصیبت میشه.... دور که بمونی بهت میگن سرد و خشک و جدی و مغرور.... نزدیک که میشی نمیدونی این خار که به دستت میره برای چیدن گل خرزهره است یا گل رز.... نزدیک که میشی تنت زخمی میشه...زخمای ریز دوست داشتنی...یا ...
فانتزی....
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
یکی از بچه ها میگفت بعضی وقتا میرم خونه میبینم شوهرم از ایران برام به مناسبتی چیزی گل و هدیه انلاین سفارش داده و اوردن دم خونه ام....اون یکی میگفت نامزدم برام کیک سفارش داده و اوردن دم اتاقم.... نمیشه منم برگردم ببینم یکی برام کلی کتاب قشنگ فرستاده از محمود دولت ابادی و عباس معروفی و ابراهیم گلستان ...
تربیت فرزند...
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
یه دسته بندی کلی و غیر دقیق از انواع تربیت فرزند میشه این باشه: اونایی که همیشه بچه شون رو مقصر میدونن یا بهش میگن با همه راه بیا.. تو بگذر... تو گذشت کن...تو به همه محبت کن...تو به دل نگیر... اینا بچه هاشون همیشه قطب در حال گذشتی میشن که توی روابط اجتماعی خودشون رو فدا میکنن تا اطرافیان راضی باشن و...
قول مردونه....
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:06
باید به خودم قول بدم لباس ورزشیا رو از کمد در بیارم....با اون شال سفیده.... مثل سال اول که پر از شوق و ذوق بودم برم هی لب دریا بدوم...برم لب دریا ورزش کنم یه روز در میون.... برم شبا قدم بزنم.... برم غروبا لب دریا بشینم دریا رو از روی سنگا نگاه کنم عوض نشستن تو ازمایشگاه و فکر و خیال بافتن.... باید ت...
بر باد رفته....
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 13:47
بعضی وقتا که خواب میدیدم کسایی که دوستشون دارم خوشحال نیستن، نیمه شب از خواب میپریدم و مینشستم روی تختم زار زار گریه میکردم....دیشب خوابیده بودم...اروم...انگار لای پر قو....یه هو خواب دیدم....خواب دیدم یکی میخواد اذیتم کنه....ترسیده بودم...اونقدر ترسیدم که از خواب پریدم...قلبم با سرعت میزد....تنم گر...