روز پر ماجرای من...
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 23:14
دیشب از فکر تا ۵ خوابم نبرد... صبح ساعت ۱۱ بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم... پست چی بود... بعد دیدم که استاد از ساعت ۸ صبح داره پیام میده تو گروه و کار داره با من... از ساعت ۱۲ بدون نهار نشستم
صریح...
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 23:14
از من تعریف نکن...از من تشکر نکن... خوب میدونم که سلام گرگ بی طمع نیست... از همه محبتات بیزارم...
leon...the professional
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
وسط این همه کار... فیلم لیون حرفه ای را دیدم... و مردم.... مگه میشه.... مگه میشه اینقدر قشنگ.... صداها... ناتالی پورتمن ۱۲ ساله... فتبارک الله.... این مال چند سال پیشه که سرزمین بزرگ همچین خر تو خری بوده؟
شهریارِ جان...
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم آن که می خواست برویم در دولت بگشاید با که گویم که در خانه به رویش نگشودم آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت من که یک عمر
حدیث نفس...
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
3 ساعت وقت دارم که گزارش رو سر و سامون بدم...گزارشی که من رو پیر کرد کلا و خصوصا در هفته گذشته و اخرش نفهمیدم دردش چیه... دیروز بین کار ساعتها قدم زدم و بیشتر از زمین اسمون رو نگاه کردم.... تنها راه رفتم و عجیبه که دیگه وقت قدم زدن دلم اصلا همراه نمیخواد... اگه بخوام خوب محیط رو ببینم و تغییرات گلا ...
im proud of you...
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
این چند وقت هی دیدم یه سری سلبریتی و زنهای مشهور بعد از ازدواج تو مصاحبه شون گفتن: "من خیلی خوشحالم از انتخابم و ... و هیچ وقت هم اصلا پول طرف برام ملاک نبوده"درست همون لحظه که اشاره میکنی که پول ملاک
جملات قصار...
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
این هفته در هم نشینی با این خارجیها چیزهای جالبی شنیدم که خوب است یادداشت بشود... be careful about your plan to move to a new country...places get sticky... همون خاک دامن گیر خودمون ایرانیا... a smal
قصه ی کوتاهِ بلند..
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
نگاه کردی.. نگاه کردم... سکوتی کشدار پیش زمینه ی هجوم خیال شد... به پایان رسیدیم... ذره ذره...
این هفته....
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
دیشب وقتی با چشمای خسسسته و تن خسته کلی وسیله زدم زیر بغل و ساعت ۹ برگشتم خوابگاه.... به خودم نگاه کردم و گفتم الهام میبینی دیوار اتاق کپک زده؟ دیدم و با تن خسته دستمال به دست تمام دیوار رو سابیدم و ب
لودر...
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:30
منتظر نشستم اذان بگه که من برم نماز و بعد بزنم بیرون از دانشگاه...پی امورات زندگی... خیلی نیاز دارم که با یکی حرف بزنم...یکی که شرایط منو بفهمه...یکی که طرز فکرش با من فرق داشته باشه... یکی که تو باشی... یکی که پشتم باشه... پاهام سست شدن یه کم... رگه های ترس و تردید رو میبینم...
حال....
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
همیشه مادرم به سبک باباش یه سری شعر قدیمی و محلی زیر لب زمزمه میکرد....من همیشه مسخره اش میکردم... شعرا خیلی عامیانه و قدیمی بودن.... من همیشه اون شعرا رو مسخره میکردم... امشب این منم که داره زار زار گریه میکنه... چون امشب زندگی من خودش تو یه بیت از همون شعرا جا میشه....
علوم کاربردی...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
چیزای کمی هستن توی زندگی که ما به حق داریم براشون تلاش میکنیم.... شایدم اصلا هیچ چی... باقیش همش لوکال اپتیمیزیشن هست....بهینه سازی محلی... یعنی یه مسپله که ما باید به حکم زندگی براش جواب پیدا کنیم و
زندگی....
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
تو آدمو میچلونی...میکوبی...له میکنی...میخندی...گریه میکنه....دیوونه میشه....باز له میکنی...باز راه میری و توی بی خبریت له میکنی...اون اشکاشو پاک میکنه یادش میره چون به نفعشه که یادش بره....زمان میگذره
انا منتظر....
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
خیلی منتظر م خیلی....اینقدر انتظار کشیدم و میکشم که تمام ذره های بودنم دستشونو دراز کردن به تمنا....
هزار نکته باریک تر ز مو....
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
خیلی چیزهای مهم وجود داره.... من هزار بار میمیرم و زنده میشم.... هر بار چیزی من رو از داشتنش مایوس میکنه میمیرم.... هر بار که فکر میکنم که نمیشه میمیرم.... اما با هر بار تصور اینکه شدنش از روز هم روشن تره زنده میشم.... هر بار میگن نمیشه میمیرم.... هر بار فکر میکنم که بالاخره میشه زنده میشم.... م...
جهان سرمایه داری....
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
سه سال پیش فروشگاه کنار دانشگاه یه حراج زده بود.... منم رفتم یه کاپشن پاییزه خریدم.... بعدا هنوز کاپشن رو افتتاح نکرده دیدم یکی از پسرای ایرانی هم دقیقا همون رو خریده.... اینقدر هر بار با دیدنش حس کرد
مبهم...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
باور میکنی که من هیچ تصوری راجع به تو ندارم.... اصلا نمیدونم تو وقت مهربونیت با وقت عصبانیتت چه فرقی داری.... وقت منطقی بودنت با وقت احساساتی شدنت چه فرقی داری... برای همینم بدتر حرف بقیه تو کتم نمیره.... هر کی ادعا میکنه تو رو میشناسه سر کاره... برای همینم من میمونم توی برزخ... برای همینم من با دست...
روز اخر...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
اخرین روز سال دست خودمو گرفتم و بردم همه گوشه موشه هایی که نرفته بودم....اینقدر اکسیژن کشیدم داخل ریه ها که تمام رگ و پیم جون تازه گرفت.... بعد توی افتاب نشستم...زیر اون درخته....چشمامو بستم... شب با
روز نو...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
از روزهای اخر سال قبل و اول سال نویی که به دیدن زورکی سریال ترکی و بی رمقی گذشته... از زورکی بیرون رفتنهایی که فقط برای رفع کسالت تو خونه موندن بوده.... از خبرهای رنگ و وارنگی که این روزها بی مقدمه میان پرت میشن وسط روز و شبام و ته مونده ی ارامشمو به باد میدن.... از حس و حال این روزها.... کی میدونه ...
تورکیش فور فرست اند لست تایم هوپفوللی....
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 2:59
فیلم به زور تمام شد و یک دیوانه شده ی اشفته شده ی بی خواب به جا ماند....ایشالله دیگه هیچ وقت سمت هیچ سریالی نرم صلوات....