باز هواشناسی اعلام کرده که طوفان در راهه....
این بار طوفان شماره ۱۰...تمام شهر تعطیله....همه شب زود کارشون رو تموم میکنن و برخلاف همیشه ساعت ۹ شب دانشگاه به حالت تعطیل در میاد.....
با این فکر که طوفان شب از سر شهر رد میشه میخوابم و صبح با شنیدن صدای تکون شاخه های درختا از خواب میپرم....
درخت پشت پنجره تقریبا داره از جا در میاد.....باد و طوفان بارون رو وحشی گونه از رو سر شهر رد میکنه....
وامیستم پشت پنجره و نگاه میکنم....
راهی برای بیرون رفتن نیست....توفیق اجباری دست میده و دنیای من موقتا حصار کوچیک اتاقمه....
درس میخونم....میخوابم....میشینم....ظهر طوفان تموم شده....عصر میزنم بیرون....میرم پشت میزم چند ساعت میشینم....
شب زودتر برمیگردم.....تمام فکرم پره از داستان زندگی سلوچ و مرگان....از سرنوشت عباس و ابروا و هاجر....
توی تاریک و روشن نور چراغای دانشگاه....روی شاخ و برگای شسته اروم اروم قدم میزنم و کتاب میخونم....
گم میشم توی لحظه های مِرگان....گم میشم توی شیرینی اولین روزِ شهریور....محو و مات میشم توی این ارامش روحانی....
به اون فکر میکنم....به تمیزی دستاش...به تمیزی چشماش....به تمیزی حرف زدناش....به ارومی تعهد و اعتقاداش....به صداش.... حتی به حالت خنده هاش....یه لحظه دلم میره که یه آرزو بکنه....اما میترسم...میترسم ازینکه چه طور میشه فهمید که حضور اون در استانه ی تمام شدن فرصت جوانی چیزی به خوشبختی و ارامش من افزوده میکنه یا نه....که حضور من ارزش چشم گیری برای اون داره یا نه....که حضورش هر چند دیرهنگام در زندگی من ممکنه یا نه....که حضورم هرچند ناگهانی در زندگیش موثره یا نه....
حتی یک بار شکستن حباب یک رویای شیرین و بر باد رفتن یک تکیه گاه محکم کافیه برای خندیدن به عمیق ترین ارزوها....و من حداقل یک بار فهمیدم که محکم ترین باورم با حقیقت فرق داشت....مگه غریبه ها چه قدر بیشتر از اشناها...مگه پیوندهای قراردادی چه قدر بیشتر از پیوندهای خونی....مگه منطق و چرتکه و حساب و کتاب چه قدر بیشتر از شعر و رویا....مگه عمق نشستن تجربه ی واقعیت های ناگزیر و پی در پی چه قدر بیشتر از منتظر قرعه ی فال بودن....
میرسم به خونه ام....به لونه ی گرمم توی این ارامش پس از طوفان....از سالن رد میشم....سالنی که هر بار با رد شدن ازش نه این که قلبی بتپه اما حواسی سر جاش نیست....دستگیره ی در رو میچرخونم.....از یه هال سفید رد میشم....طبق عادت دمای کولر رو تنظیم میکنم....با عجله لباسا رو عوض میکنم و میچینم توی کمد....میشینم پشت میز چوبیم و گم میشم توی تنهایی مرگان.....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی