امروز داشتیم حرف میزدیم...
گفتم استادم گفته اگه نامزد یا دوست پسرت تو یه کشور دیگه است و دوریش اذیتت میکنه میتونم بفرستمت یه سال بری پیشش و از راه دور کار کنی....
گفت واه...برای چی استادت اینو گفته...
نگفتم چون شب قبلش یه هو همه دنیا به من پیام دادن پس کی ازدواج میکنی و منم فرداش به استادم گفتم میخوام زود برم ازینجا و اونم دلیلش رو پرسیده....
شب قبلش مامانم گفت مادر دیگه وقتشه شوهر و بچه داشته باشی...بسه درس خوندن...
دامادمون پیام داده اینقدر غرق اون کشور و زندگی تنهاییت میشی که یه روز چشم باز میکنی میبینی 40 سالته و حواست نیست...
اقای خواستگار سیریش باز پیام داده که زود بیا من خیلی منتظرم....
منم به مامان و دامادمون نگفتم که من هزار تا دست ندارم که هی معجزه کنم شما خوشحال شید...
به خواستگار محترم نگفتم اگه تو هی از یاد من ذوق میکنی من از یاد تو دق میکنم...
شیطونه میگه برو به اون پسره که بوی سنگر میده و انگار از تو سال 57 کشیدنش بیرون انداختنش اینجا بگو بیا منو بگیر راحتم کن از این همه بار و فشار...
شیطونه میگه به اون یکی بگو لامصب تا حالا دیدی کسی به اندازه من و تو حرف هم رو بفهمه؟ چی میشد اگه دو سال دیگه دووم میاوردی نمیرفتی اون کُپه گل رو بگیری؟
پ.ن. چه طوری بعضیا اینقد از خودشون تعریف میکنن؟ از درسشون...ظاهرشون...کارشون..پولشون...چرا من نمیتونم از هیچ چی عین ادم تعریف کنم...بگم استادا همه دورم میگردن...خودم خوشگل شهرم...قراره میلیاردر بشم....همه پسرای زمین عاشق چشمامن؟
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی