مشکل بزرگ من توی زندگی اینه که ادمای اطرافم اصولا توی ارتباطشون با من تعادل ندارن...
استادام کاملا دو دسته ان...اونایی که من رو میپرستن و اونایی که اصلا منو نمیبینن...
معلمامم همین طوری بودن...
حتی مردایی که اطرافم بودن هم همین بودن...یا اصلا من رو ندیدن و یا بدون شناخت درست و حسابی اینقد زیگیل شدن که نفهمیدم دلشون به چی خوشه؟
حتی گاهی فک میکنم خانواده ام همینن...یا شدیدا کنارمن و یا شدیدا معتقدن فلان چیز وظیفه ی خودمه و اونا هیچ کاری لازم نیست بکنن....
حالا در حالی که دارم از بی مروتی یه نفر میمیرم...از محبت و توجه زیادی یه نفر دیگه به استیصال رسیدم...
من میخوام بدونن من یه توانایی دارم و یه ضعفی...جفتش رو با هم قبول کنن....من نه قراره قهرمان باشم و نه قراره شکل یه احمق باهام برخورد بشه...
من خسته ام از جابجا شدن تو دست ادمایی که میخوان من تکیه گاهشون باشم و ضعفم رو درک نمیکنن و یا ادمایی که من رو صفر میبینن...شکل یه قلوه سنگ....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی