هورمون و ذهن...

متن مرتبط با «پشت هیچستانم» در سایت هورمون و ذهن... نوشته شده است

از پشت ویترین...

  • نیلوبلاگ

    چرا تو این قدر خوبی؟ چرا اینقدر نزدیکی؟ چرا اینقدر فهمیدنی هستی؟ چرا مثل بقیه همیشه نمیگی وقتم تنگه...میخوام هسته ی اتم بشکافم؟ چرا نمیگی شماها در حد من نیستید و من رو چه به شماها؟ چرا اینقدر قشنگ خوشحال میشی؟ چرا اینقدر خوب همه چیزو توضیح میدی؟ ...

    ادامه مطلب
  • پل های پشت سر...

  • نیلوبلاگ

    اگه دست خودم بود...هزار بار هزار تا چیز رو ول کرده بودم و برگشته بودم عقب.... اما همیشه فک میکنم من اصلا از روی پل نیومدم که... من همیشه از رو دره های بزرگ به امید بهشت های دور پریده بودم...به سختی...به شوق... یه وقتایی برگشتن یعنی دوباره پریدن از روی همون دره ی عمیق... یعنی هراس نابودی.... ...

    ادامه مطلب
  • پشت هیچستان....

  • نیلوبلاگ

    ۱. هی می شینم جمع بندی میکنم...هی می بینم پارسال نقطه ی پایان دنیا بوده....امسال جزء زندگی نیست....امسال مثل خواب سبک و ناآرومه بعد از سحره...وقت رویای ما تموم شده.... ۲. مثل یه زخم دوست داشتنی...که اولش خاروندش یه قلقلک شیرین و لذت بخشی داره...بعد ورم میکنه....بعد میشه یه زخم دردناک....دیگه نمیشه دستش زد....همیشه تازه...هر لحظه آماده ی سر باز کردن.......

    ادامه مطلب