
امشب شب عجیبی بود... با زوج ایرانی همسفر و دو تا دوست شیرازی رفتیم سوشی خوردیم... بعد اون زوج ما رو به چای دارچین دعوت کردن خونه شون... اهنگ بندری گذاشته بودن...چای و باقلوا میخوردیم...ورق بازی میکردیم....ظرف تخمه رو میچرخوندیم...برامون فالوده شیرازی درست کردن...با اون دوست سر اهنگای اندی و بشکن زدن...
ادامه مطلب
در چشمِ روزِ خسته خزیده است رویای گنگ و تیرهٔ خوابی... اکنون دوباره باید از این راه تنها، به سوی خانه شتابی... تا سایهٔ سیاه تو ، این سان پیوسته در کنار تو باشد هرگز گمان مبر که در آنجا چشمی به انتظار تو باشد… گویی که می تپد دل ظلمت در آن اتاق کوچک غمگین شب می خزد چو مار سیاهی بر پرده های نازک رنگین تو خسته چون پرندهٔ پیری رو می کنی به گرمی بستر با پلک های بستهٔ لرزان سر می نهی به سینهٔ دفتر احساس می کنی که دریغ است با درد خود اگر بستیزی می بویی آن شکوفهٔ غم را تا شعر تازه ای بنویسی.... پ.ن. شعر به یاد فروغ نوشته شده و ربطی به عکس ندارد چندان.... ادامه مطلب...
ادامه مطلب