هورمون و ذهن...

متن مرتبط با «آدم ها» در سایت هورمون و ذهن... نوشته شده است

پیچیدگی های بشر...

  • نیلوبلاگ

    وقتی کارشناسی بودم یه دوست عجیبی داشتم....صاحب احمقانه ترین و افراطی ترین نتیجه گیری ها و استدلالها.... اما گاهی در میانه این چرت و پرت ها چیزی شبیه یک جمله کوتاه طلایی از دهانش خارج میشد که جوابی بود...

    ادامه مطلب
  • جهان سرمایه داری....

  • نیلوبلاگ

    سه سال پیش فروشگاه کنار دانشگاه یه حراج زده بود.... منم رفتم یه کاپشن پاییزه خریدم.... بعدا هنوز کاپشن رو افتتاح نکرده دیدم یکی از پسرای ایرانی هم دقیقا همون رو خریده.... اینقدر هر بار با دیدنش حس کرد...

    ادامه مطلب
  • نیمه ی پنهان....

  • نیلوبلاگ

    تو هال دانشگاه منتظر واستاده بودم و برای خودم اسمونو نگاه میکردم... یه زن و مردی اومدن سمتم و یه کاغذ دادن دستم...زنه بهم گفت تو مسلمونی دیگه درسته؟ گفتم آره....گفت خوب پس تو این سخنرانی شرکت کن اگه د...

    ادامه مطلب
  • تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

  • نیلوبلاگ

    درون آینه ی روبرو چه می بینی؟تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خودسوای خون دلت در سبو چه می بینی؟به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ایمیان همهمه و های و هو چه می بینی؟به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امیدکه سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟در آن گلوله ی آتش گرفته ا...

    ادامه مطلب
  • پیچک های خودرو...

  • نیلوبلاگ

    عصر یکشنبه ای ساکت و آرام...در هوایی رو به تاریکی... در کنج گرم و آرام اتاق نشسته ام... چند وقت پیش به این فکر کردم که چه قدر این دو سه سال اخیر به اندازه تمام عمرم بزرگ شدم... هر چند هنوز هم رگه هایی از خجالتی بودن و محدودیت در رفتارهایم دیده میشود اما باورم نمیشود آن آدم من بوده باشم... دیشب کسی گفت ایکس به همه سلام رسانده...ایکس...شبیه علف های خودرویی که ...

    ادامه مطلب
  • تجربه ها...

  • نیلوبلاگ

    قبلا شنیده بودم لباس بچه اینجا خیلی گرونه....تا اینکه دو تا بازار پیدا کردم که توشون پر از لباس بچه ارزون بود....عین یه بار سنگین که روی دوشم باشه فک میکردم باید برم به دونه دونه خانواده های بچه دار اینجا بگم بیاید برید از فلان جا لباس بچه بخرید.بعدا یه نفر بچه دنیا اورد...با خودم فک کردم نکنه دلشون بگیره که بچه اولشون تو غربت دنیا اومد و نه کسی رفت عیادتش تو بیمارستان و نه کسی براش هدیه و چشم روشنی برد...این بود که هم رفتم بینارستان هم هدیه خریدم و بعدا فرستادم دم خونه شون... هر تازه واردی که میاد از ترس اینکه نکنه تنها باشه و چیزی بلد نباشه هر چی که یاد گرفتم و بلدم و تمام تجارب رو میخوام بذارم کف دستش. هر کی میره وسایلشو که میذاره هی فکر میکنم کی کم پول تر و نیازمندتره که سریع به دستش برس...

    ادامه مطلب
  • ای کاش عشق، خود لب و دهان داشت.

  • نیلوبلاگ

    خورشید جان، امان از این بی تو گذشتن ها؛ وقتی از شما دورم، برف های درونم آغاز میشود. کاش میتوانستید درباره تان چه فکر می کنم. من برای دیدن شما همه ی درها را زدهام. عاشقی خوب است؛ زندگی حلال کسانی که عاشقاند. من خجالتیام و هنوز نمی دانم اسم تان را چگونه تلفظ کنم. ای کاش عشق، خود لب و دهان داشت. محمد صالح علاء ...

    ادامه مطلب
  • نقش هورمون ها در زندگی...

  • نیلوبلاگ

    یه بار روز اول پریود رفته بودم اتاق یکی از استادا...نمیدونم چی شد که دهنم باز شد به اه و ناله که به پیر و پیغمبر ما تروریست نیستیم چرا ترامپ ما رو گذاشته جز اون 7 کشوری که ویزا نمیدن بهشون....از استاد دلداری دادن و از من قانع نشدن.... امروز روز اخر پریود بود...اتاق یکی از استادا بودم....اشکام میریخت و گفتم استاد بین تنهایی و بودن با ادمی که نمیدونی دوستش داری یا نه باید کدومو انتخاب کنی؟ استاد تم...

    ادامه مطلب
  • قصه های دایی الامپ....

  • نیلوبلاگ

    امروز رفته بودم اون فروشگاه ژاپنیه....همه جنساش عوض شده بود.... کلی بالش اورده بود که عروسک بودن....مثلا یه سگ نرم بود که بالش بچه بود.... یاد علی و ارغوان افتادم.... چند شب پیش موضوع برای قصه گفتن برای علی کم اورده بودم.... گفتم علی بیا برات قصه ی سنجاب دم دراز رو بگم... یه سنجاب کوچولو که موهای د...

    ادامه مطلب
  • فضول های ریش دار...

  • نیلوبلاگ

    دو تا پسر هندی نشستن اون ور... جفتشونم محترم و کار درست مثلا... این یکی به اون یکی میگه پیس پیس...این پسره رو نیگاه...این رفته فلان جا...بعد فلانی از فلانی خواستگاری کرده..اون یکی میگه انگار همه فلانی رو دوست دارن...اون یکی میگه نمیدونم چرا... دیروز یکیشون به من میگه از وقتی به زنم گفتم دوست دختر ف...

    ادامه مطلب
  • ارزوهای کوچک...

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت بود دلم میخواست من هم یه کفش زنانه ی پاشنه دار خیلی ظریف مثل کفش های ایوانکا ترامپ و یا کفش های بعضی دخترهای چشم بادامی داشته باشم... سوزنم طبق معمول بدجور گیر کرده بود و کلای توی نخ بودم... تا این که یک روز سر از یک مغازه کوچک در ساحل نزدیک دانشگاه دراوردم که یک کفش خوش رنگ و ملیح و خیلی ...

    ادامه مطلب
  • زیباترین روزهایمان را هنوز ندیده ایم...

  • نیلوبلاگ

    در من کوچه ایستکه باتو در آن نگشته ام...سفری ستکه باتوهنوز نرفته ام...روزها و شب هایی ستکه با تو به سر نکرده ام ...و عاشقانه هاییستکه باتوهنوزنگفته ام . . .در من حرفایی است کههنوز نفس می کشند....آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیده اند...در من پاره ای از تو می تپدو این جان نیمه جانم ازو زنده ا...

    ادامه مطلب
  • آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود...

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • یک شنبه ها...

  • نیلوبلاگ

    هر روز یک شنبه ارزو میکنم کاش برای همیشه توی یک شنبه میموندیم... خلوت... آروم... تنها... قدم زنون تا کنار مزرعه... نشستن زیر درخت سبز کنار مزرعه... دیدن ادما و بچه های کوچولوشون... ...

    ادامه مطلب
  • این روزها...

  • نیلوبلاگ

    اگه وقتی که میخوای ازدواج اولت رو بکنی خوب چشمات رو باز نکنی یا گول بخوری، بعد که بعد از کلی رنج کشیدن طلاق گرفتی، نمیتونی انتظار داشته باشی همون خواستگارای وقت مجردی بیان حلوا حلوات بکنن.... هیچ کی دنبال درد سر نمیگرده... حتی اونی که تو رو مثلا خیلی دوست داره.... ...

    ادامه مطلب
  • مجموعه سوتی های جدید رسید...

  • نیلوبلاگ

    اون سفری که رفتیم...توی هتل اولی، من یه اتاق دابل گرفته بودم چون نیازی به پیش پرداخت پول نداشت...اون زوج دیگه هم یه واحد دابل...وقت خروج زنگ زدم اتاقشون گفتم این همه جعبه ها که گذاشتن کنار تخت خواب، رایگانه و باید برداریم برا خودمون یا برنداریم...اونا هم فقط گفتن نه روشون برچسب قیمت داره و برندار. ...

    ادامه مطلب
  • حرف ها...

  • نیلوبلاگ

    یه سری حرفا, حرف زندگی مردمه...نباید بگی...چون یا باعث میشه ادم غیر قابل اعتمادی بشی و یا حداقل باعث میشه تو چشم خودت حقیر و کم ظرفیت بشی...یه سری حرفا, حرف زندگی خودته...نباید بگی...چون قضاوتت میکنن...یا ازش استفاده میکنن...یا یادشون نمیره و بعدها به یادت میارن.... من جفت این اشتباها رو تو این چند روز انجام دادم...من جفتش رو انجام دادم و پشیمونم.......

    ادامه مطلب
  • گذشته های دور ما...

  • نیلوبلاگ

    تو از دیدن من خوشحال شدی... تو این غریبستون.... چه با نمک......

    ادامه مطلب
  • آرامش روحانی یک شنبه ها....

  • نیلوبلاگ

    یک شنبه ی آروم.... غرق در آرامش مبهم و هیجان پیش از عیدی که میرسد.... شاخه های نعنا رو گذاشتم تو اب تا جوونه بزنن و ببرم توی مزرعه بکارم... یه لیوان گل گاو زبون و چای سبز روی میزه.... توی گوشم خواننده میخونه...هرگز هرگز هرگز...بی تو نمیخندم.... می شد الان ازت بپرسم که برای شام دستور چی میفرمایید جنا...

    ادامه مطلب
  • پل های پشت سر...

  • نیلوبلاگ

    اگه دست خودم بود...هزار بار هزار تا چیز رو ول کرده بودم و برگشته بودم عقب.... اما همیشه فک میکنم من اصلا از روی پل نیومدم که... من همیشه از رو دره های بزرگ به امید بهشت های دور پریده بودم...به سختی...به شوق... یه وقتایی برگشتن یعنی دوباره پریدن از روی همون دره ی عمیق... یعنی هراس نابودی.... ...

    ادامه مطلب